Powered By BLOGFA.com
Copyright © 2008-09 DAD - All rights reserved
تنها یک لحظه بود که روی پل دوستی قرار
گرفتیم
درس خواندیم ، شیطنت کردیم ، عاشق شدیم و ...
و سپس هریک با کوله باری از آرزو و خاطره ...
در ابری محو
میشویم
و دیگر حتی به ما اجازه نخواهند داد
که طول پل را بپیماییم
و از یکدیگر یاد کنیم و بس...
به نام خدا . این بلاگ برای معدنی های عزیز ورودی 87 دانشگاه تهران درست شده . میخوایم همه با هم یه معدن زده باشیم که توش خبر ، حرف ، گله و هر چی که هست بریزم .
وردوی معدن
پروفایل
باهم بگپيم
تونلی به گذشته
لینکهای معدنی
پایگاه ملی داده های علوم زمین کشور
بانک اطلاعاتی کانی شناسی
وبلاگ دانشجویان معدن دانشگاه صنعتی سهند
سایت رسمی خانه صنعت و معدن
مهندسی معدن در ویکی پدیا
مرجع مهندسی معدن ایران
انجمن مهندسی معدن ایران
سازمان نظام مهندسی معدن
جووونيا
هفته سوم بهمن 1388
هفته دوم بهمن 1388
هفته چهارم دی 1388
هفته دوم دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
تونل های انحرافی
خبر عمومی
گرایش استخراج
گرایش اکتشاف
نویسندگان
حسین نجفی
هامون هوشیار
نگار سعیدی
پویا فرج پور
مژگان مقنیان
علیرضا طلعتی
ابراهیم متولی
فاطمه توانایی
مهدی حسینی
خزر گرجی
هانیه نایب ولی
سیما شکیبا
مریم برقعی
پردیس حسینی
امیر آریان پور
روح اله کشور دوست
راضیه رنجبر
مهسا قلی پور
فرهاد دیانتی و محمود اسدیان
فرناز کامران زاد
رهام اکبریان
میثم عرفانی
یادگار و ماندگار
مانا پوردشت
مجتبی خاکسار
یه دوست
سجاد صبوری
محمد هادی اینانلو
پيوندها
وبلاگ شخصی حسین نجفی
سایت دانشگاه تهران
سیستم جامع آموزش دانشگاه تهران
آموزش(اطلاعيه ها و مصوبات)
تحصيلات تکميلي(اطلاعيه ها و مصوبات)
پژوهشي (فرمها و اطلاعيه ها)
امور دانشجويي و فرهنگي
پردیس کاسپین دانشکده فنی
نشريه دانشکده فني
شوراي صنفي کارکنان
كميته ايمني پرديس دانشكده هاي فني
کانون فارغ التحصیلان پرديس دانشكده هاي فني
بنیاد حامیان دانشکده فنی
انا لله و انا الیه راجعون...
عقلم ، براي باور ِ غمش ، فرار مي كند
ميان مرگ و زندگي ، دلم ، گذار مي كند
وداع "سرد" او،خدا ...چه داغ ها به دل نشاند
به لحظه لحظه ، ياد او ، به دل مزار مي كند
هجوم تلخ ِ واقعه ، توان ز قامتم، ربود
جان مرا،به هر نفس،چه بي قرار مي كند
بگو ميان آن همه حضور و شور و شين ها
ميان خنده هاي تو،مرگ،چه كار مي كند...؟!
خدا خدا كند دلم، كه خواب باشد اين خزان
كابوس رفتنت مرا، غريب و زار مي كند
هنوز چشم هاي ما ، تر مي شود ، ز دوريت
خزان ِ قلب هاي ما ، يادت ، بهار مي كند
انكار رفتن تو باز ، ديوانه مي كند مرا
اين كودك اميد من،امشب،به دار مي كند
اين التهاب فاصله ، بر قلب هاي ما، ببين
چگونه زخم مي زند ، حزني نثار مي كند...

چهارشنبه اتوبوسي که ما را آورد راهپيمايي، همان اتوبوسي بود که پدرم را برد جبهه. پلاک اتوبوس ايران 11 نبود. از آن قديميها بود، نه از اين ليزريها. پلاک اتوبوس «BB-C068028H» بود و پلاک پدرم در جبهه AK- S022-91H»». من با همين اتوبوس رفتم راهي سرزمين نور شدم و بوسه زدم بر خاک کرخه نور. امسال عيد باز هم با همين اتوبوس ميخواهم بروم جنوب. من هنوز هم سوار هوندا 125 پدرم ميشوم. پدرم روي همين موتور، موتور ضدانقلاب را در همين خيابانهاي تهران پايين آورد. 200 کلاهک هستهاي اسرائيل، حريف هوندا 125 پدر من نشدهاند!. پدر من روي همين موتور به شهادت رسيد ولي اجازه نداد که آبادان «عبادان» شود و خرمشهر «المحمره»؛
زير لاستيک هوندا 125 پدر من هنوز هم دارد استخوانهاي آمريکا خرد ميشود. امروز هم فتنهگران، از صداي هوندا 125 «بابااکبر» بيشتر از هيبت ماشينهاي ضدشورش نيروي انتظامي ميترسند.
چهارشنبه اتوبوسي که ما را آورد راهپيمايي ضدگلوله نبود. لاستيکش عاج نداشت. تاج و تخت نداشت. شيشههايش دودي نبود. دندهاش خوب جا نميرفت. فرمانش هيدروليک نبود. سقفش يکي- دو تا سوراخ داشت. مثل BMW نبود که سقف متحرک داشته باشد. رانندهاش کت و شلواري نبود. پيراهن مشکياش وصله داشت. کاپشنش را از «تاناکورا» خريده بود که قبلا «ادواردو آنيلي» آن را پوشيده بود.
برلوسکني کت شلوار ميپوشد. آنجلا مارکل کت دامن، سارکوزي يک وقتهايي لخت ميگردد و من به کوري چشم France24 اعتراف ميکنم و افتخار ميکنم که حکومت به ما سانديس داد و من چون روزه بودم، «ني» اش را نگه داشتم تا در روضه علياصغر در آن بدمم: "بشنو از ني". من نيام را درون سانديس فرو نکردم. فرو کردم در چشم رئيسجمهور آمريکا و انتقام حرمله را گرفتم. سانديس من آب سيب بود، دادم به رباب تا طفل 6 ماههاش را سيراب کند. به کوري چشم ضدانقلاب رئيسجمهور آمريکا با ما نيست. او با ما نيست. با سران فتنه است. با آن بيسواد که مردم گفتند "عامل دست موساد". خانم کلينتون! سانديسهاي جمهوري اسلامي الکل ندارد که 100 دلار آب بخورد. از شير مادر حلالتر است. 150 تومان است که مش رجب 10 تايش را ميفروشد هزار تومان. سران فتنه، کوکاکولا ميخورند که گازش، اشکآور است و اشک کودکان فلسطيني را درميآورد. نتانياهو با سران فتنه است، فتحي شقاقي شهيد با ما. علي عبدالله صالح با سران فتنه است، سيد حسن نصرالله با ماست. چشم اسرائيل کور، حکومت به ما تيتاپ هم داد. من روزهام را با همين تيتاپ باز کردم. خاک بر سر شما که به جاي گوشت «بزغاله گوساله»، گوشت خوک را ميخوريد. دانشمندان ميگويند گوشت خوک، آدم را خرف ميکند. بنازم انقلاب اسلامي را که با سانديس و تيتاپ و هوندا 125 و اتوبوس دهنکجي کرده به تمام دنياي غرب. آمريکا حريف سانديس ما نميشود. برادر کوچک من سانديس خود را که خورد، آن را باد کرد و ترکاند جلوي چشم عکس نتانياهو و مردک 2 متري عقب رفت. من يک سانديس جمهوري اسلامي را با کل دنياي آمريکا و اسرائيل عوض نميکنم و من حتي اگر به عشق خوردن فلافل، بروم «حاج منصور» شرف دارد که به عشق بي.بي.سي سر از لندن درآورم. سانديس جمهوري اسلامي شراباً طهوراست. آب زمزم است. آب زمزم ما، سانديسهاي جمهوري اسلامياند نه چشمهاي که اختيارش دست سعوديهاي شيعهکش است.
چهارشنبه اتوبوسي که ما را آورد راهپيمايي، تلويزيون نداشت. نوار آهنگران گذاشته بود و من در خيابان انقلاب ديدم دختران وطنم وقتي پرچم انگليس را آتش زدند دودش رفت در چشم آقازاده معروف. من دختر بنلادن را در سفارت عربستان نديدم، ولي در چهارراه استانبول، ديدم آقازادهاي را که فقير نبود اما کاسه گدايي دراز کرده بود جلوي در سفارت روباه پير. من ادعا نميکنم رهبرم «سيد خراساني» است، اما در دجال بودن شما شک ندارم. و البته که ظهور نزديک است. و امروز صبح يکي به من پيامک داد که سران فتنه در رفتهاند، رفتهاند شمال. ويلاي «احسانالله خان»! با ماشين ضدگلوله که ترمزش ABS دارد و همه چراغ قرمزها را رد ميکند! به ميرزاکوچکخان زنگ زدم که حواست به وطنفروشها باشد. ميرزا گفت: «دکتر حشمت، نبض شيخ را گرفته؛ چهارشنبهاي، مردم را که ديده تبش بالا رفته آن يکي هم سانديس بدنش کم شده!» به ميرزا گفتم: «اين بار مواظب سرت باش. اينها در سر سوداي وطنفروشي دارند» وطنفروش، خوانندهاي است که حنجرهاش را پنجرهاي کرده به سوي غرب. عاليجناب چهچه! «دود عود»ات بوي زغال سوخته ميدهد. براي اين ملتِ قوم طالوت، حضرت داوود بايد نغمه بخواند. هان اي ابراهيم! تبر بردار! ديکتاتورهاي مخملين، از دموکراسي بت ساختهاند. علامت کوچکتر، بزرگتر سرشان نميشود. معلم کلاس اول من، ياد داده بود که 24 از 13 بزرگتر است و آراي باطله از راي شيخ! معلم ديني من ميگفت 13عدد نحسي نيست. نحس، کساني هستند که به اسم خط امام، راي مردم را دزديدند. نحس کسي است که آشوبگر عاشورا را هوادار خود ميداند. سال بعد اول ژانويه، دهم محرم است.
محرم که بيايد، حتي عيد ارمنيها هم عزا ميشود. آن وقت هواداران آقاي نخستوزير، سوت ميزنند در عاشورا و به افتخار شمر که سر امام را بريد، کف مرتب ميزنند. اي عيسي! بابانوئل سرش را در برف کرده و "مروه شربيني" را نميبيند. امسال مجله تايم، بابانوئل را کرد مرد سال و نوبل را دادند به بابانوئل. حيف که عمر سعد هزار و چهارصد سال زود به دنيا آمد والا «يونيسف» يک تقديري هم از او کرده بود. اينجا هم، کساني بودند که عکسش را شش ستوني کار کنند. ستون دين من نماز يزيد نيست.
آقازاده معاويه مست بود و «انالله و انااليه راجعون» را نوشت: «انا الله و اناعليه الراجعون»(!). ستون دين من، آن نمازي است که سيدالشهدا خواند، در ظهر عاشورا و بهازاي هر کلمه نماز يک تير خورد. والا ابنملجم هم زياد نماز ميخواند، اما قبلهاش ولايت نبود، قطام بود. در نماز ابيعبدالله، خم ابروي يار در ياد آمد و در نماز ابنملجم، رژ لب دختر اغيار!
چهارشنبه، اتوبوسي که ما را آورد راهپيمايي، رانندهاش کمربند نبسته بود. جريمه شد 20 هزار تومان. 13 هزار تومانش البته به خاطر سيگار بود. "وينستون" ميکشيد. ريهاش آسيب ميبيند، ولي در عوض محصول آمريکايي را آتش ميزند. چرا کسي آنهايي را که «بهمن» ميکشند، جريمه نميکند؟! مگر «22 بهمن» را که محصول امام بود پاره نکردند؟ من کاري با قوه قضائيه ندارم. دلم براي محافظان سران فتنه ميسوزد که به جاي حفاظت از انقلاب مجبورند مراقب جان شيخ بيسواد باشند. سربسته بگويم اين سختترين کار دنياست. شيعه علي بودن و محافظت از عثمان تا که اين پيرهن دوباره شر نشود.
چهارشنبه، اتوبوسي که ما را آورد راهپيمايي، به رانندهاش مرخصي داده بودند. به من هم مرخصي دادند. امتحان برادر کوچکم هم در مدرسه لغو شد.
هان اي دشمن! از اين پس قصه همين است. سانديس نظاممان را ميخوريم. از مرخصياش استفاده ميکنيم. سوار اتوبوس ميشويم و در خيابان عليه شما شعار ميدهيم و در برابرتان تمام قد ميايستيم. ما همهمان حکومتي هستيم. من مستأجر نيستم. خانهام «بيت رهبري» است. بيت رهبري خانه فقط "سيدعلي" نيست. کاشانه ما هم هست. ناشيانه حرف نزنيد. ما به اين آشيانه ساده و صميمي افتخار ميکنيم. تا وقتي حاکم، «علي» است، راهپيماييهاي ما، همه حکومتي است.
چهارشنبه، اتوبوسي که ما را آورد راهپيمايي، رانندهاش ميگفت 22 بهمن نوشابه و ساندويچ هم ميدهند. ما 22 بهمن هم ميآييم. براي چنين ملتي که
جانش بر کف است، جان بايد داد. جمهوري اسلامي به مردمش ميرسد؛ حرفي هست؟! ما با رهبرمان آنقدر «نداريم» که هر وقت اراده کنيم، چفيهاش را ميگيريم؛ حرفي هست؟! آنقدر دوستش داريم که با يک اشارهاش نشاني خيابان انقلاب را ميگيريم و ميآييم. سانديس هم ميخوريم؛ حرفي هست؟! سران غرب، به فکر مردمان خود باشند که اول سال نو از سرما يخ نزنند. ما اينجا رابطهمان با رهبرمان گرم گرم است. خاک بر سرت سارکوزي! به ما چه که مردم فرانسه ميخواهند سر به تن تو نباشد؟! نظام ما با سانديس و ني و تيتاب و هوندا 125 همه حيثيت «همه ابرقدرتهاي ديگر+1+5» را به بازي گرفته. ما تا سانديس داريم بمب هستهاي ميخواهيم چه کار؟ حالا ديدي که ما چرا انرژي هستهاي را براي مصارف صلحآميز ميخواهيم؟! شما هر وقت ني سانديس نظام ما را حريف شديد، آن زمان حرفي نيست، ما هم ميرويم سراغ نيزه.
راستي! يادم رفت بگويم، براي اين دلنوشته که تقديمش ميکنم به مولايم خامنهاي، 2 تا سانديس گرفتم، يک تيتاب، حرفي هست؟!
حسین قدیانی فرزند شهید اکبر قدیانی
انقـلاب شد
سلام خدمت دوستان عزیز همه کسانی که نظر میذارن و همه کسانی که نمیذارن . چه اونهایی که به اینور فحش میدن چه به اون ور . چه کسانی دارن درس میخونن ، چه کسانی که نمی خونن . من از پنجم دبستان با این سوال درگیر بودم که بعد آیت الله خامنه ای چه کسی قراره رهبر جامعه بشه . دلیل این هم که از پنجم دبستان در گیر این سوال بودم این بود که موضوع انشای درس ما نامه ای به مقام معظم رهبری بود. منم اون موقع با توجه به چیزی که یاد دارم بعد از احوال پرسی نوشتم به ایشون که مقام معظم رهبری بعد شما خدایی نکرده ، بعد 120 سال عمر با عزت چه کسی قراره بیاد و رهبر بشه .
حالا میخوام از شما دوستان بپرسم ، به نظر دوستان سبز -چه علوی چه اموی چه منتظران چه غیر منتظران و چه کسانی که کاری به سیاست ندارند - هرکسی با هر اسمی ، از هر قومیتی با هر صنفی بیاد بگه اگر لزومی بر انتخاب رهبری بود -چه انقلاب سبز بشه ، چه خدایی نکرده با حادثه ی ناگواری مواجه بشیم - ، از نظر شما چه کسی انتخاب میشد ، چه کسی صلاحیت داشت و چه کسانی در رأس امور قرار میگرفتن . بالاخره حادثه هیچ گاه خبر نمیکنه . حدودا چیزی که من از دوستان انتظار دارم بگن اینه که بیان و سیستم حکومتی مورد نظر خودشون رو با افرادی که قراره رأس کار باشن بنویسن . برای مثال :
نوع حکومت سوسیال دموکرات - "جمهوری اسلامی"
رهبر : من قائل به شورای رهبری هستم چون فرد خاصی رو در این زمینه اعلم نمیدنوم .
شورای رهبری :
آیت الله رفسنجانی ، آیت الله مصباح یزدی ، آیت الله جوادی آملی
میرحسین موسوی ، محمود احمدی نژاد ، علی لاریجانی
ریاست جمهوری : محمد قالیباف
ریاست قوه ی قضاییه : آیت الله شاهرودی
ریاست قوه ی مقننه : لازم نداریم ، فعلا بتوانیم به قوانین قبلی که تصویب شده عمل کنیم ، کوه کندیم .
رییس پلیس کشور : جناب لطفیان (رییس قبلی قبل قالیباف)
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام : خاتمی ، کروبی ، مشایی
و ...
فکر کنم خیلی از ماها سریال داستانی "ساعت برنارد" رو دیدیم. حدود 10 سال پیش تو برنامهی کودک پخش میشد و اتفاقاً 2-3 سال پیش هم تکرار شد. ایدهی داستان فوقالعاده بود. یه پسر به اسم برنارد یه ساعت جادویی داشت که با فشار دادن یه دکمهی اون میتونست دنیا رو متوقف کنه و در این حالت فقط زمان برای اون جریان داشت و برای بقیهی دنیا متوقف میشد. برنارد میرفت و هر کار عقب موندهای که داشت رو انجام میداد و بعد به جای اولش برمیگشت و دوباره دکمهی ساعت رو فشار میداد. حتی نگاه کردن این داستان تخیلی و فکر کردن به اون دلم رو آروم میکرد!
این روزا که وقتی برای درس خوندن و امتحان دادن (اونم ۳تا ۳تا ) نمونده ، از صمیم قلب آرزوی داشتن چنین ساعتی فکرم رو مشغول کرده...
چه میرحسین کشانی است این روزها! هرکس با هرچه دستش می رسد می زند و وقتی دستش بکار نیاید، لعن و نفرین و مرگ نثار می کند. بالاخره بعد از 1370 سال حسینی ها یزیدشان را پیدا کردند و می خواهند کار را یکسره کنند. اینبار حسینی ها برای یزید زمان امان نامه داده اند و گفته اند اگر تا چند روز آینده همراهی خودش را اعلان نکند، سرش را به نیزه خواهند کشید. چه شور و غوغایی است میان لشگر حسینیان. البته باید حواست باشد که طلحه و زیبر و یزید و عبیدالله هم همه یک نفر است. 1400 سال قبل یزیدیها و امویان، خطیبان و مداحانشان را مامور کردند که علی و حسن و حسین را لعن کنند و سب شان را بگویند و آنها را خارجی نشان بدهند و امروز حسینیان زمانه چند ماه در تمام منابر، رمضان و محرم، خطیبان و مداحانشان را مامور کردند تا زیبر و یزید و معاویه زمان را لعن و افشاء و مفتضح کنند تا کارزار کربلا را تلافی کنند. حسین جان! باید که اشک شوق بریزی از این همه لبیک گوی « هل من ناصر» ت! اما من کمی گنگم! و احتمالا گنگی یعنی یزیدی بودن! این را حسینی های جان برکف گفتند. گنگم! هر چه چشم می چرخانم « عباس و قاسم و عون و جعفر و علی اکبر و زهیر و حبیب و ...» نمی بینم.
خون غیرت همه می جوشد اما اگر روزی بیاید و بفهمیم که باز هم بازیچه بودیم چه؟ بفهمیم اینبار هم دسیسه ای بود و ...
*****
چه شد که کار به اینجا کشید؟ یادتان هست؟ میایید کمی به عقب برگردیم؟ نمی گویم بر حسینی بودن خودتان و یزیدی بودن طرف مقابل شک کنید. می گویم بیایید به یقین برسیم.
1) قبل از 13 خرداد 88 رقابت های انتخاباتی گرم بود و سوزنده. نه اینکه موازین اخلاقی کاملا مراعات شود، اما بی اخلاقی ها هم همان بی اخلاقی هایی بود که همیشه در انتخابات وجود داشت. تا پیش از 13 خرداد، همبشه کاندیداها به جان هم می افتادند اما ...
اما آن شب عجیب، مردی که در مسند قدرت بود برای اولین بار در جمهوری اسلامی ایران، بی هیچ دادگاه و محکمه و قاضی ای، خیلی ها را زیر سوال برد. برای اولین بار اسم آورد « هاشمی، ناطق نوری، کروبی ، زهرا رهنورد ...» را به فساد مالی و توطئه علیه دولت و ... متهم کرد. آن شب به خیال خود،فاتحانه و دلیرانه، حرف زد اما نمی دانست ( و شاید هم میدانست) که بنای ساختمان کجی را آغاز کرده که دیر یا زود خواهد ریخت و آوارش، خیلی ها را می گیرد. «هاشمی» رییس مجلس خبرگان رهبری و رییس مجمع تشخیص مصلح نظام و ناطق مسول بازرسی های دفتر رهبری ...
فردای آن روز هم همین هایی که امروز حسینیان زمانند، بی هیچ ترس و ابایی در خیابان ها فریاد مرگ بر هاشمی و مرگ بر میرحسین را سر دادند. و آنجا بود که دیگر پرده ها دریده شد. و شعار «مرگ بر ...»های مختلف دیگر خاموش نشد. آن روز مردم یادگرفتند که می شود بی هیچ ابایی «مرگ بر...» گفت.
چند هفته بعد، رهبر به دفاع از «هاشمی» پرداخت (که البته دیگر خیلی دیر شده بود) و حسینیان زمانه را کمی به فکر برد. آنهایی که رهبر را خیلی قبول داشتند، ساکت شدند یا حداقل مصلحتاً ساکت شدند. اما همان روزها باید بین مردم عامی و کوچه خیابان می بودی و می دیدی علامت سوال ها را بر ذهنشان! «هاشمی» رهبری واقعی است یا هاشمی « احمدی نژاد» ؟؟؟ از همان شب حرمت ها شکسته و پرده ها دریده شد. از آن شب، ماجرا تبدیل به فتنه و بحران شد. و حالا مقصر اصلی آن شب، خود را کنار کشیده است.
2) حسینی هایی که امروز از بی اخلاقی های یزیدیهای سبز متعجب و خروشانند، اعلان کنند تا گمراهانی مثل من بدانند که « در این ماجرا، کجای کار پیش آمد که آنها اخلاق را رعایت کرده باشند؟ که انتظار آن را از طرف مقابل دارند». مگر همه ی هویت حسین و علی و سایر ائمه این نبود که در هیچ کجای کارزار اخلاق را قربانی نمی کردند؟! مگر به ما یاد نداده اند « که هر کجا اخلاق قربانی هدف شد، آنجا جبهه ی باطل است». در این فتنه که حسینی ها حکومت و تبلیغات و قدرت را به دست داشتند، کجا اخلاق را مراعات کردند؟ کجا به کمترین حقوق طرف مقابل تن دادند؟ کجا اسلامی حرکت کردند؟
دو هفته بعد از انتخابات مردخدا، آیت الله جوادی آملی، گفتند که فتنه ی امروز از بی تقوایی طرفین است و اگر به تقوا روی نیاورند، مشکل بزرگتر خواهد شد (مضمون کلام). که البته به خاطر همین حرفها در نماز جمعه، فرد روحانی ای که راهپیمایی های علیه موسوی و هاشمی را در قم راه می انداخت، علیه استاد جوادی آملی، تجمع راه انداخت و باعث انصراف ایشان و در ادامه آیت الله امینی و استادی از خطیبی نماز جمعه شد.
مردمی که در روزهای بعد از انتخابات بی رحمی های پلیس و نیروهای لباس شخصی را دیدند و بعد هم اخبار کهریزک و کوی دانشگاه و .... شنیدند با کدام مرهم گذاری آرام می شدند؟ جز این بود که اغتشاشگر و منافق و فریب خورده نامیده شدند. آیا کسی برای رفع دلخوری عمیق و خشم اینان از این بی رحمی ها قدمی برداشت. در تمام مدت، خس و خاشاک و ... نامیده شدند و بی هیچ احقاق حقی از آنها خواسته شد که برای حفظ نظام کوتاه بیایند. آنها نظام را در قالب همان پلیسهای خشن و لباس شخصی دیدند، چرا باید کوتاه می آمدند؟ حتی مراجعی مانند « آیت الله مکارم شیرازی» هم بارها تاکید کردند که باید به حرف معترضان گوش داد و به خواسته های آنان رسیدگی کرد. اما ایشان هم دقیقا بعد از این حرفها، در صدا و سیما، کمرنگ شد.
چرا دانشجوها باید کوتاه بیایند وقتی، به یاد دارند که در حادثه کوی دانشگاه سال 78 کوتاه آمدند و نتیجه اش این شد که تنها یک سرباز بیچاره آن هم فقط به جرم دزیدن ریش تراش محکوم شد. چرا باید کوتاه بیایند وقتی، می بینند که هر روز حکم محکومیت و محرومیت همکلاسی هاشان به سرعت صادر می شود اما خبری از دادگاه عاملان حمله به کوی و ضرب و جرح دانشجوها نیست. حتی کسی دستگیر هم نشده است.
3) مطمئنم حادثه ی پاره کردن عکس امام خمینی عزیز (ره)، و حادثه ی روز عاشورا تنها بهانه ای برای ایجاد نفرت در میان مردم نسبت به موسوی بود. صدا و سیمای .... هم هر روز در قالب مصاحبه و سخنرانی و تحلیل مثلا کارشناسانه، سوال می کرد که چرا میرحسین توهین به ساحت امام را محکوم نی کند، در حالیکه میرحسین و خاتمی بیانیه داده بودند ولی چون در آن به صدا و سیما هم اعتراض کرده بودند، سیمای جناحی دولتی، خبری از آن نداده بود. برای رسیدن به یقین حقیقی، پای صحبت کسانی که آن روز (عاشورا) در میدان انقلاب و آزادی بودند، بنشینید تا بدانید که با این اتهامات و دسیسه ها، سبزی ما به لجن کشیده نخواهد شد. ما حسابمان از منافقان و بی دینان جداست. با انتساب ما به یزید و ... مشکلتان حل نخواهد شد.
در تاریخ خواهد ماند که برای حذف رقیب « امام حسین» و «امام خمینی» را ابزار کردند. آرزو می کنم زودتر میرحسین و خاتمی و ... را محاکمه کنند تا مشخص شود که با این ترفندها به جایی نخواهند رسید. تا بدانند که تا خودشان را به اخلاق و شیوه ی امام حسین و امام علی (علیهما السلام) ملتزم نکنند، حسینی نیستند.
بزن باران بهاران فصلِ خون است
خيابان سرخ و صحرا لاله گون است
بزن باران که بي چشمان ِ خورشيد
جهان در تيه ِ ظلمت واژگون است
بزن باران نسيم از رفتن افتاد
بزن باران دل از دل بستن افتاد
بزن باران به رويشخانهء خاک
گـُل از رنگ و گياه از رُستن افتاد
بزن باران که ديوان در کمين اند
پليدان در لباس ِ زُهد و دين اند
به دشتستان ِ خون و رنج ِ خوبان
عَلمداران ِ وحشت خوشه چين اند
بزن باران ستمکاران به کارند
نهان در ظلمت ، اما بي شمارند
بزن باران ، خدارا صبر بشکن
که ديوان حاکم ِ مُلک و ديارند
بزن باران فريب آئينه دار است
زمان يکسر به کام ِ نابکار است
به نام ِ آسمان و خدعهء دين
بر ايرانشهر ، شيطان شهريار است.
سکوت ِ ابر را گاه ِ شکست است
بزن باران که شيخ ِ شهر مست است
ز خون ِ عاشقان پيمانهء سرخ
به دست ِ زاهدان ِ شب پرست است
بزن باران وگريان کن هوا را
سکون بر آسمان بشکن ، خدارا
هزاران نغمه در چنگ ِ زمان ريز
ببار آن نغمه هاي آشنا را
بزن باران جهان را مويه سرکن
به صحرا بار و دريا را خبر کن
بزن باران و گــَرد از باغ برگير
بزن باران و دوران دگر کن
بزن باران به نام ِ هرچه خوبي ست
بيفشان دست ، وقتِ پايکوبي ست
مزارع تشنه ، جوباران پُر از سنگ
بزن باران که گاه ِ لايروبي ست
بزن باران و شادي بخش جان را
بباران شوق و شيرين کن زمان را
به بام ِ غرقه در خون ِ ديارم
بپا کن پرچم ِ رنگين کمان را
بزن باران که بي صبرند ياران
نمان خاموش ، گريان شو ، بباران
بزن باران بشوي آلودگي را
ز دامان ِ بلند ِ روزگاران
اعتراف می کنم که : خطا کردم . احساساتی شدم . وقتی دیدم هرکدام شما یک چیزی از امام را پاره می کنید ، من هم بچگی کردم و عکس امام را پاره کردم . دیدم شما طومار سپاه و بسیج و عزت امام را پاره کرده اید ، من به عکس او بسنده کردم .
دیدم شما نقشه راه امام را که حرمت نهادن به مردم و کرامت یک یک آنان در آن بود و هست ، پاره کرده و پاره می کنید ، زورم به عکس امام رسید .
دیدم شما وصیت نامه امام را که در آن به خیر وخوبی و عزت و سربلندی برای ایران و ایرانی تاکید شده ، پاره می کنید ، سهم من همان عکس امام شد.
من با چشم برزخی خدا داده ام جمال مبارک امام را دیدم که به قیل و قال شما تبسم می کرد . و صدای دلنشین او را شنیدم که از یک بلندی برسرشما فریاد می زد و می فرمود : ای همه شما که برای پاره شدن عکس من گریبان می درید ، آن روز که فرزندان مرا به جرم اعتراض آرام به نتیجه انتخابات به گلوله بستند و خونشان برزمین ریختند ، چرا کفن نپوشیدید و به اسم توهین به عقل و اسلام و راه خمینی ، به شعارگویی های تند و پرتنش نپرداختید ؟
اصلا من خودم ، روح الله الموسوی الخمینی ، به محمد نوری زاد گفتم : برو و عکس مرا پاره کن تا خدا و عقل و تاریخ و آینده به شوربختی جماعتی بنگرند که استعداد خلق یک دروغ ساده را نیز ندارند .
در کشوری که فراورده های فکری و سیاسی و معرفتی و اجتماعی و فرهنگی امام توسط برجستگان حکومت به شوخی گرفته می شود ، پاره شدن عکس امام ، احترام به اوست .
من از این مضحکه ای که دوستان بپاکرده اند ، دو گرایش برآورده ام . که دومی برای اولی بستر سازی می کند . یک : احساس خطر دوستان . و دو : نیاز دوستان به عوام . که یعنی اگر در این سالهای پس از انقلاب ، صداو سیما و منبریان و مداحان ما بر رشد مردمان اصرار می ورزیدند ، امروز نمی توانستند به ضرب یک چنین ترفند کودکانه ای ، عوام را بخاطر پاره شدن یک عکس به خیابان آورند و در نقطه مقابل ، بخاطر کشته شدن جوانانمان در خانه نگهشان دارند . احساس خطر دوستان که به داستان مفصلی خیمه بسته است . حتی تصور برکناری مصدر نشینان نیز رعشه بجانشان می اندازد ، چه برسد به واقعیتی که چهار نعل پیش می تازد .